قسمت چهارم
اّنچه گفتی در مثل لهو است ولاغ بر رسول از حق نباشد جز بلاغ
بر حقیقت از تو ما دانا تریم زانکه در بینش تو پایی ما سریم
هر که اینجا پا نهد در معرکه خود بدست خود فتد در مهلکه
در مهالک توسن غیرت مران نهی لاتلقوا بایدیکم بخوان
ازتو من ای تیره عقل بی فروغ راست را بهتر شناسم از دروغ!
من نه خود از خود جهان اّرا شدم منتخب از کثرت اّرا شدم
فعل جمعیت نباشد برخطا گر برون هستی ازاین خط برخط اّ
خنده زد پیکش که ای شیخ همام سر نشایدتافت از حکم امام
پیک را شیخ زمان خندید وگفت کز امام این حکم را نتوان شنفت
زانکه هر حکمی روا در موقعیست وضع هر شیئ برای موضعی است
در چنین موقع که مارا عشرتست دعوت میدان خلاف حکمت است
عزم ما بیرون شدن زین بزم نیست با چنین بزمم مجال رزم نیست
شهوت وغفلت چنان بردش زیاد کالبلا للولاإ رفتش زیاد
گفت قائم را ظهور دولتی است کاندرو هرگونه مارا نعمتی است
ما بسر بردیم عمری در حرج در ظهور او به امید فرج
تا زدست فقر وذلت وارهیم برسریر ملک عزت پا نهیم
ای عجب اّن دولت موعود کو خط مازان نعمت مقصود کو؟
ما نداریم این توقع از خدا کاندرین نعمت پدید اّید بدا
خود ولیّ حق چو قلب عالم است اّگهیش از سر قلب اّدم است
کی امام است اّنکه بااینگونه حال میدهد برچون منی حکم قتال
باچنین قائم مرا خود راه نیست کز دل من قلب او اّگاه نیست!
این ولیّ راحکم برما نقمت است زاّنکه احکامش مزیل نعمت است
گر بوداحکام او بر این نظام تف بریش ما گراین باشد امام
ناگهان برجست شیخ ازخواب خویش دید خود را دل پریش وتف بریش
|